
دوست دارم بنویسم
آنقدر دوست دارم از تو بنویسم ...
تویی که تمام فکر و ذکر من شده ای
تویی که تمام وجود من شده ای
تویی که تمام سلولهای هستی ام
از یاد و اسم تو جان میگیرند ...
و همه همصدا هر لحظه
نام ترا می خوانند
دوست دارم آنچنان که در درون
هر لحظه نام زیبایت را ذکر میگویم
بر زبان نیز جاری کنم .
تو با من چه کرده ای که
تمام وجودم با ریتمی خاص
تو را میطلبد ...
از کجا شروع شد قصه منو تو؟
از یک آرزوی ساده
همین قدر که فکرش از ذهنم خطور کرد
آری بیشتر از اینش را
به خودم اجازه نمیدادم
تو خیلی پاک بودی
خیلی معصوم
همچون کودکی در گهواره ...
من به حالت قبطه می خوردم
تو کجا و من کجا؟
چقدر این فاصله برایم محال بود و بعید
همچون زمین تا آسمان
تو به حقیقت آسمانی بودی و من
هنوز نمیتوانستم از تعلقات زمینی خود را رها کنم
اگر چه گهگاه به تو فکر میکردم
ودیدنت برایم آرزویی قشنگ بود
و روز دیدارت :
آن روز خدا با من دوست بود و
هدیه ام میداد.
و اکنون خدایم ترا به من هدیه داده است
آری در تمام زندگیم جاری شده است
یاد و خاطره و وجود تو
ای کاش میدانستم تو از چه در ستیزی
به من بگو تو از چه می گریزی؟
من نیز با خویش در ستیزم
به من بگو آیا
هدیه پس گرفتنی است؟


















